بایگانی برچسب ها: اشعار رهی معیری

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی + اشعار رهی معیری

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی + اشعار رهی معیری

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی   من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی  خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی  ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی  در سینه سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی  من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی من سلسله موجم تو سلسله جنبانی   از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغی...

ادامه مطلب